در مدرسهی ما بعضی از بچهها خیلی خوراکی رنگارنگ میآوردند. توی صندوق پیشنهادات دانش آموزی در نامهای نوشته بود که همکلاسی من یک روز چهار تا پرتقال دانه دانه پوست گرفت و همه را یکی یکی، شلپ شلپ، با خیال راحت خورد. ما هم نگاه میکردیم و دهانمان پر از آب شد. سیب و خیار و... هم میآورد. این در حالی است که ما در تابستان یک خیار هم به زور میتوانیم بخریم. بچّهها بعضاً غذاهای معطر هم میآورند. که بوی مطبوعش از کلاس هم بیرون میرود.
وقتی خانم مدیر سر صف این نامه را خواند یادم آمد پدر بزرگ مهربان که میگفت: «اگر انسان چیزی بخورد و دو چشم موجودی نگاه کند ـ حتی حیوان ـ به او ندهد حرام است.»
یک روز بابای یکی از بچّهها با ماشین آخرین سیستمش به مدرسه آمد و برای بچّهاش چلوکباب گرم آورد. خانم ناظم قبول نکرد و گفت: «من این غذا را نمیگیرم. به خاطر این که همهی بچّهها دلشان میخواهد و غذای گرم در دسترس نیست.» پدر دانشآموز که معرفت درک بچّههای مستضعف را نداشت، با بی اهمیتی گفت: «به من چه خانم. مسخره کردید. دلشان میخواهد که بخواهد! دارندگی و برازندگی.» ولی ناظم ثابت قدم غذا را قبول نکرد.
کلمات کلیدی: